سلام یاران دیرینه!
امید که ایام به کام تان باشد.
...
عبور لحظه ها سریع تر شده است
شتاب کاروان عمر!...
درنگ، غفلت است "رسیدن" را
باید گنجاند در انتهای "نبودن"
نقطۀ ختم را و
شروع نمود به نگاشتن
از اول خط "بودن" را
سایه های "تردید" را باید زدود و
برجسته کرد نقش "شدن" را
...
می گذرد، تند تر لحظه ها
بشتاب!
فردا دیر است...
زلال و پاک و جاری،
نثار مقدم تان باد
و پیشاپیش سال نو
خجسته باد، فرخنده باد!
...
بهار دهکده
سنجد، غرق گل شده بود در کنار جوی
بادام و توت نشسته بودند گرم گفتگوی
زردالو سبز پیرهنش کرده بود ببر
شفتالو در پی چیزی مشغول جستجوی
چارمغز، هنوز نیمه عریان ستاده بود
سیب و انار گرم تماشا ز رو بروی
گیلاس در سکوت خودش غرق فکر بود
آلوچه خواب آلوده می دید ترشروی
امرود بی خیال نگاهش به آسمان
انگور به پیچ و تاب فتاده در آنسوی
بید و چنار زلف سپرده بدست باد
کاج کهن گوش دهد ساز های و هوی
گندم نیم قد شده بود پر ز طراوت
جَودَر گردن فرازیده میدید چهار سوی
آب با خیال راحت غزلخوان میگذشت
سبزه غلو نموده بودند بهر شستشوی
آفتاب چتر گرم محبّت گشوده بود
آبی ترین نگاه سماء خیره بر سبوی
علی فیاضی، گوتنبرگ سوئد


سلام،
...
نگاهم
چی محتاطانه
میان جمع،
که خروشان جاریست
روی سنگفرش های خیابان
که هیچگاه
ردّ پایی روی آن جا نمی ماند
گمشده یی را
که سالها پیش
شاید از این راه گذشته باشد
و لحظه یی در انحنای تقاطع دو خیابان
درنگ کرده و هوای سرد را
بدرون سینه بلعیده است
می جست! ...
هوا،
هنوز بوی او را داشت:
دلنشین
وسوسه انگیز
و فریبنده
که با خنکای خاصی
تحریک احساس می کرد.
اندک اندک
گم می شدم
رها از خویش
در لابلای خیالات
و این لحظه چقدر
ملمّس بود! ...
علی فیاضی، گوتنبرگ سوئد

امید که لحظه های پربار زندگی را سپری نمایید!
...
چند سال قبل بود. همه جا در سپیدی برف پیچیده شده بود. حتی درخت کریسمس. سرما به شدت ادامه داشت. از آفتاب قشنگ پاییز، که فقط نور طلایی اش را به زمینیان هدیه می کرد و هیچ گرمایی نداشت، خبری نبود. آسمان پشت لایه های ضخیم ابر های خاگستری رنگ، کاملا قایم شده بود. برای رنگ آبی آسمان دلم تنگ می شد. اوج دلتنگیم را در قالب شعر"شهر غربت" نوشتم. اولین سالی بود که زمستان سوئد را تجربه می کردم. صبح زود از خواب بلند می شدم، بعد از خوردن صبحانه، کنار پنجره آشپزخانه می نشستم و به بیرون خیره می شدم. برف بود و برف. وقتی هوا کمی روشن می شد کلاسورم را با برگه های که هر روز از معلم دریافت می کردم زیر بغل گرفته و دست ها را در جیب کت، فرو برده راهی مدرسه می شدم. مدرسه زبان سوئدی برای پناهندگان تازه وارد. تا ساعت سه الی چهار بعد از ظهر مدرسه می ماندم. هنوز سر نوشتم نامعلوم بود. اضطراب و دلهره حافظه و نیروی یادگیری را تضعیف کرده بود. کلمات و جملات ابتدایی و روزمره سوئدی برای "ما" تدریس می شد. هر چه را یاد می گرفتم با برگشتن به محل اقامت، دوباره فراموش می شد. شهر کوچک بود. ارتباط زیادی با مردم شهر نداشتم تا در یادگیری زبان کمک کند. فقط هنگام خرید در فروشگاه شهر می شد چند نفر را ملاقات کنم و چند کلمه انگلیسی باهم ردّ و بدل نماییم. همیشه نوع خستگی مجبورم می کرد ساعت ها بیخوابم. شب ها مثل شب یلدا بلند به نظر می رسید. بعضی شب ها که خوابم نمی برد، بیرون می رفتم و در جاده های خلوت شهر قدم می زدم. شهر، در حصار درختان بلند قامت بود. در حین قدم زدن شبانه، بعضی وقت ها، آهو ها را می دیدم که از میان درختان بیرون آمده و کنار جاده زیر نور لامپ های خیابان ایستاده اند. اندام های ظریف شان تماشایی بود. لحظه های طولانی می ایستادم و آنها را تماشا می نمودم. صحنه ی رویایی...
در مدرسه سعی کردم با معلمم بیشتر ارتباط داشته باشم. هنگام نوشیدن قهوه در ساعت تفریح، خودم را کنار معلمم می رساندم و با پرسیدن سوالهای، چند لحظه باهم به گفتگو می نشستیم. روز های که می فهمیدم سری حال تر و خوشحال تر است او را به مسابقه ی تِنّیس روی میز دعوت می کردم. بچه ها اطراف میز تِنّیس به تماشای مسابقه ما می آمدند. کف زدن بود و خنده و خوشحالی. اگر من می باختم دستی پسِ شانه ام میزد و می گفت: نیاز به تمرین داری. بعد می خندید. و اگر می باخت هنگام دست دادن با من می گفت: دفعه آینده مسابقه جدّی است. بعضی موقع برای تنوع بیلیارد بازی می کردیم. در مسابقه ی بیلیارد او قوی بود و تقریبا همیشه برنده می شد. وقتی می دیدم برگه های درسی را کُپی می کند می رفتم و با اصرار به کُپی برداری می پرداختم. نحوۀ کار دستگاه کُپی را برایم توضیح میداد. وقتی برگه ها را میان بچه ها توزیع می کرد، اگر کم می آمد مرا صدا می کرد و می گفت چند تا برگه دیگر کُپی نمایم. روز های زمستانی سوئد با برفباری طی می شد. کریسمس از راه رسید و برای ما در مدرسه جشن کریسمس گرفت. همه پناهنده ها روز جشن دعوت شده بود. فامیل ها و... روی میز غذا ها را چیدند. چند نوع. در کنار ظرف های غذا تابلو های (حلال و حرام )گذاشته بودند تا هرکس بر حسب میل و انتخاب خویش (طبق عقیده) اش غذا بر دارد...
غذا صرف شده بود. معلم بسته ی را روی میز جلویم گذاشت و گفت: کریسمس مبارک! ادامه داد: شما در کُپی برداری برگه ها کمکم کردین، متشکرم از کمک تان! یک دوست سوئدی دیگر هم که گهگاهی همدیگر را در همان مدرسه می دیدیم. (ایشان هم آنجا کار می کرد) بسته ای را جلویم گذاشت و کریسمس مبارک گفت. او هم در ادامه ی صحبت هایش گفت که روزی کمکش کرده ام.....
عصری که برگشتم اطاقم، بسته ها را باز کردم. هر دو بسته تقریبا شبیه هم بود با تفاوت در شکل و شرکت سازنده آنها. دو دفتر نقاشی با دو جعبه مداد مخصوص آن.
گفتم خدایا اینها از کجا میدانند که من به نقاشی علاقه دارم؟!!!
دفتر ها و جعبه های مداد ها را روی تخت خوابم رها کردم. کُمُد کنار تخت خوابم را زیر و رو کردم. برگه های قدیمی درسی و دفتر خاطراتم را گشتم. میان دفتر خاطراتم برگه نقاشی را یافتم که از روی عکس سگ معلمم نقاشی شده بود. حالا میدانستم که چرا آنها برایم دفتر و مداد نقاشی هدیه داده است.
روزی که معلم در حین درس در مورد حیوانات خانگی، عکس سگش را نشان کلاس داد و گفت: این یک "لابرادور" است. من در پایان کلاس ازش خواستم که عکس سگش را برای یک شب به من قرض دهد. او قبول کرد و فردای آنروز که عکس را تحویلش میدادم، نقاشیی را که از روی عکس سگش کشیده بودم تحویلش دادم. چشمانش از حیرت گِرد شده بود. تشویقم کرد. دو تا نقاشی کشیده بودم. یکی را به او تحویل دادم و یکی را نگهداشتم....
دفتر ها هنوز کنار همدیگر بدون نقش و مداد ها داخل جعبه ها منتظر نقاشی و طراحی مانده اند. من منتظرم که تو بیایی و یکی از دفتر ها را با یکی از جعبه های مداد بر داری و هر دوی ما مشغول کشیدن طرح و نقاشی شویم. تو به نقاشی عشق می ورزی و من هم. این یک وجه از وجوه مشترک مان است.
علی فیاضی، گوتنبرگ سوئد

سلام!
گُل، فرش راه تان باد و سپاس که مهمان گلزار هستید!
...
حیوان ناطق (انسان)
می تواند احمق مخلوقات باشد
دیوانه اش نمیتوان خواند
زیرا:
هر دیوانه ی که احمق نیست
حماقت
نه در زیر دستار پنهان می شود
و نه در پشت ریش بلند
نه در پسِ عبا و چپن
و نه در پوشیدن کُت و شلوار
و یا دامن
چی فرقی می کند، احمق برون مرزی باشد
یا درون مرزی
مگر، حماقت مرز هم می شناسد؟!!!
اشتهای آدمکشی در تو قد می کشد
با هر بار کشتن، کرسنه تر می شوی
و هارّ تر
میان جمجمه ی خالی تو
نطفه ی (انتحار) منعقد می شود
و شهوت (بهشت) رفتنت
(انفجار) می زاید
در عجبم!!!
که چرا به جای آرزوی بهشت
ذرّه ی عقل و عطوفت
از خدای که (تو) بهِش اعتقاد داری
طلب نمی کنی؟!!!
...
علی فیاضی



