سلام
دوستان ایام تابستان چطور می گذرد؟
امیدوارم که لحظه ها به یاد ماندنی باشد برای تان!
...
باران چهره ای شهر گوتنبرگ (Göteborg) را شست و شو می دهد، گوتیا کپ (Göthia Cup) آغاز شده است. تیم های فوتبال جوانان زیر ۲۱ سال از کشور های مختلف جهان، برای مسابقات فوتبال به این شهر آمده است. انگار شهر از خواب زمستانی خویش تازه بیدار شده و هنوز چشمانش به خاطر باران گاه و بیگاهش خواب آلود به نظر می رسد.
لیسه بری (Liseberg)دیدنی ترین پارک سوئد که در گوتنبرگ است این روزا برای بازدید گرانش که از شهر های دور و نزدیک آمده اند آغوش باز نموده و خاطره انگیزی می کند...
و من، تنها ترین عاشق، زیر باران زمزمه های دلتنگی ام را شعر می سازم، زیرا شعر صیقل دهنده ای روان آدمیست. باران را به خاطر تو دوست دارم و این لحظه های بارانی را خاطره خواهم ساخت!...

سلام یاران!
آرزو می کنم شادترین لحظه را، در هر کجا که هستید، سپری نمائید. شعری را از کتاب (پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست) از زنده یاد فروغ فرخزاد برای تان انتخاب کرده ام امیدوارم خوش تان بیاید!
موج
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و نا شکیبا
که هر لحظه ات می کشاند به سویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افق های فردا
نگاه مه آلودهَ دیدگانت

تو دایم به خود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دایم ز خود می گریزی
تو آن ابر آشفتهَ نیلگونی

چه می شد خدایا...
چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟
شبی با دو بازوی بگشودهَ خود
تو را می ربودم... تو را می ربودم.
(فروغ فرخ زاد)

... انگار همین نزدیکی هاست و من بودنش را حس می کنم. این عطر بودن اوست که فضا را پر کرده و هر چند تا به امروز او را ندیده ام، اما گویی سالهاست که می شناسمش:
می شناسمش به عشق...
می شناسمش به عطر خوش بودن... . به بوی عشق.
او، آیینه ای تمام نمای عشق است. او خط بر جسته ایست که روی قلبم با رنگ طلایی نقش بسته است و من همیشه می خوانمش و می خواهمش...

سلام !
هنوز می گویم :
...
مرا با خود ببر
مرا در جیب خود
مثل یک دگمه، یک فشرده کاغذ باطل
مرا در کیف خود
در لابلای برگها و پوشه ها
یک گیره تنها
مرا با خود ببر تنها مسافر
من این جا مرده ام در پیلهَ غم
هوای خانه سنگین است
...
اگر لایق نیم، برگو
اگر خارم کنار گل، بگو
گل را نیازی نیست، بر گوشه نشین خاری
اگر خارم، چنان گل می پرستم من
که خاری در کنارش جای دارد امن
که پاسم، از برای عشق
که دشمن از برای دشمنان
اما برای تو، همه تیغم برای خود،
و خود را می خراشم
تا تو زیبا،
بهترین گلهای باغ این جهان باشی
ناهید ثاری

توی کولاک گم شده ام. باد زوزه می کشد، پوره های گزندهَ برف را توی چشم هایم می پاشد. در میان بوران تلو تلو می خورم. با فریاد کمک می خواهم، اما باد فریاد های مرا در خود خفه می کند. می خورم زمین و نفس نفس زنان روی برف ولو می شوم. توی سفیدی گم و گور می شوم، باد توی گوشم نعره می کشد. می بینم که باد ردَ پای تازه ام را پاک می کند. حالا شبحی هستم، خیال می کنم شبحی هستم بدون هیچ ردَ پایی. دوباره فریاد می زنم، امید هم مثل رد پایم محو می شود. اما این بار، پاسخ ضعیفی می شنوم. دستم را سپر چشم هایم می کنم و به هر مکافاتی که شده می نشینم. از آن سوی پردهَ مواج برف، یک آن چیزی متحرکی می بینم، حرکت رنگها، طرح آشنایی پدیدار می شود. دستی به سویم دراز می شود. کف آن دست، بریدگی های عمیق و موازی را می بینم که خون از شان می چکد و روی برف ها می ریزد. آن دست را می گیرم و ناگهان برفی در کار نیست. ما در یک زمین سر سبز ایستاده ایم با باریکه ای از ابر های نرم که بالای سرمان در حرکت هستند. سرم را بلند می کنم و آسمان صاف را می بینم که پر شده از بادبادک های رنگی، سبز، زرد، قرمز و نارنجی، آنها در روشنایی بعد از ظهر می درخشند.
...


مریم کجاست آن همه پرتو فشانی ات؟
این روزها تهی است ز نام و نشانی ات
یادت می آید؟ اول یک چشمه سار بود
آب آب شد ز شرم حضور روانی ات
یادت می آید؟ آه، بهار قشنگ من!
نیلوفران باغچهَ پلّکانی ات
از گل به دستهای تو چوری* گذاشتم
از سبزه بند تازه به کفش کتانی ات*
می کاشت اشتیاق تبسم چه ناگهان
صد غنچه حرف بین لب ارغوانی ات
یادم می آید آه، بهاری عجیب بود
گل کرده بود روسری آسمانی ات
یک عصر پاک بود حیاط پر از درخت
گنجشکهای زمزمه در میهمانی ات
با جیک جیک، نام تورا جار می زدند
گنجشکها به شاخچهَ قصه خوانی ات
روی طناب رخت، در آغوش باد بود
سر گرم رقص پیرهن نو جوانی ات
مریم بهار -بود و نبود درختها -
رفته است آنچنان که صمیم جوانی ات
حالا چه غمگنانه، ببین، پست می کنم
این شعر را به آدرس بی نشانی ات!
شریف سعیدی
*چوری= النگو
۰ کتانی= کرمچ
