تبليغاتX
گلزار

گلزار

خرامان آی و دست افشان تو ای ماه سوی گلزارم در این جا از صمیم قلب با تو من سخن دارم

ترنم خیال!

سلام خوبان! خسته نباشید!

آه. خدای من!...زار؟؟؟!...نکونه خواب می بینم!؟...

ــ درون باغ پا نهادم،باغی بسیار زیبای بود.درختان با نظم خاصی قدعلم کرده بودند و سر سبزی شگفت انگیزی داشتند.ازمیان درختان جویبار های زیبا که مملوازآب زلال بود، می گذشتندو دلربایی باغ را دو چندان می کردند.کنار جویباران،گلهای زیادی روییده بود.انواع و اقسام گلهای نیاب و زیبا.نسیم باغ عبیرآمیز بود و بوی گلها آدم را ازخود بی خود می نمود.پرندگان لابلای شاخه های درختان ترانه می خواندند.ترانه های ع.ش.ق که به رح آرامش می بخشید.هرطرف نگاه می کردی ،بود و درخت و سبزه.

جلوتر رفتم تا به مرکز باغ رسیدم.وسط باغ کاخ مجللی قدنمایی می کرد. طرح این کاخ عجیب بود و از اشکال هندسی خاصی ساخته شده بود.چنان دقیق که دهن هر بینندهء از دیدنش به تعجب باز میماند.سر در ورودی کاخ با خط درشت نوشته شده بود:به کاخ روءیا خوش آمدید!

بدقت به آن خیره شدم،ناگهان پریچهری که جلو پنجیره ایستاده بود، توجهم را جلب کرد.خرمن زلفانش روی دوشش ریخته بود و با انگشتانش با آن بازی می کرد.صورتش چون قرص ماه بود...واقعا خیلی قشنگ بود.بازکمی جلوتر رفتم تا آن مهوش راخوبتر ببینم.

وه!... این دیگه باور کردنی نیست!!!...توئی مهربان!؟؟؟...اوه... آره،خودتی!!!چرا صدایم را نمیشنوی؟؟؟چی شده؟؟؟!!!اینهاش! منم! ...اینجا!!! آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای مهربوووون!!!...دست تکان دادم،ندیدی باآن که نگاهم میکردی!،داد زدم و فریاد کشیدم،نشنیدی!.گریه کردم و نابه و زاری ، به فریادم نرسیدی،!آخی چرا تو اینجوری شدی؟؟؟؟؟؟؟!!!چرا بی وفا شدی؟؟؟؟؟؟؟!!!!تو که خیلی مهربووون بودی!!!!!!!!!!!!خیلی با محبت بودی!!!!!!چرا یه دفه عوض شدی!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........

ـــــــ ا...من که اینجام...تو اطاق خودم.آره... راست راستی خیالاتی شده بودم...

آخرین کلمه را که نوشتم،خود را باز در اطاق تنهای خویش یافتم که خودکار را میان انگشتانم گرفته بودم وواژه ها را بدنبال هم می چیدم.واژه های که چیزی نبود جز ترنم خیال!...

تو خلق کردی ام از غم ،من از خیال تو را

خدا و بنده و خالق و مخلوقت هستم......!!

                                       راحت خیال باشید!      

+ نوشته شده در  84/09/30ساعت 15:38  توسط علی.فیاضی.س   | 

اگه میانه رو باشیم ، چی خوهد شد؟!

سلام و خسته نباشید!

من بارها و بارها تصمیم گرفته ام که ، بچه مثبت

باشم ، به همه چیز مثبت نگاه کنم و از منفی و

منفی بافی بپرهیزم ولی هرباری به نوعی ،

دیگران این تصمیم را شکستند...

 

(به عنوان مثال چند کار مثبتم را برای شما شرح

میدم)

 

به مسافری که توشهء راه سفر نداشت کمک

کردم،کلکم زد و رفت.به تنهایی، که از بی کسی

رنج می برد مصاحب شدم، وقتی دوستانی فراهم

کرد از من رنجید.به گمراهی راهنما شدم،آخرش

بجای تشکر گستاخی کرد.به نسیه داری پول دادم

 تا رفع مشکل کند ، عاقبت بدعوا پس گرفتم.و...

 

خوبی کردم،بدی دیدم.محبت کردم ، بی وفایی

دیدم.وفا کردم جفا دیدم...همه اش سوء

استفاده...

 

سر انجام تصمیم گرفتم که میانه رو باشم،زیرا

شاعری سروده:-نه به آن شوری شور و نه به این

 بی نمکی!

 

بنظر شما دوستان خوب و دانا ، اگر شما جای من

بودید چه کار می کردید؟ آیا راهی دیگری

انتخاب می کردید یا همین راهی که من انتخاب

 کرده ام(میانه روی)؟ لطفا با نظرات خویش

ممنونم سازید!

 

                                                                      پیروز باشید!

+ نوشته شده در  84/09/22ساعت 15:23  توسط علی.فیاضی.س   | 

باز آمدم!

سلام خوبان!

          خسته نباشید!

یه هفته بود که مریض بودم٫ نتوانستم سری به وبلاگ بزنم! این یه هفته مثل یه ماه

به من گذشت. خدا را خیلی سپاسگذارم که به من دوباره سلامتی بخشید تا بتوانم به زندگیم

ادامه دهم و (او) را شکر گذار باشم!

دوستان من هنوز هستم گرد باد زندگی نابودم نه کرده است!

                                                امیدوارم شما هم باشید

+ نوشته شده در  84/09/15ساعت 14:23  توسط علی.فیاضی.س   | 

تقدیم به تو که بهترینی!

به مثل گل که بهار روی شاخه می شگفد

روی  لبان  قشنگ  تو  گل  خنده  شگفت

ز جلوه های خوبیت حدیث ها  رفتست

بگوش لالهء خونین نسیم عاشق گفت

دو چشم باده پرستت ستارهء سحر است

که در افق دل عاشــقم   نخواهد  خفت

به هر کسی که میسر شود حضـور تو

چه بخت خوش بود و ثروت بسی هنگفت

.............              شعر از:علی...ف...س

                                               دوستان بدرود!

+ نوشته شده در  84/09/04ساعت 14:44  توسط علی.فیاضی.س   | 

ازاین دل داد من بستان خدایا!

سلام دوستان! خوبید همه؟امروز می خواهم کمی در مورد خودم بنویسم!

من از بچگی عاشق کتاب بودم٫ مخصوصا کتاب های "داستان و شعر". هم رمان ٫ هم داستان های کوتاه.

اولین کتاب داستانی  که خواندم ٫ کتابی بود بنام(نجمای شیرازی). این کتاب مال خودم نبود ٫ از دوستم امانت گرفته بودم.کتاب را چند بار تکراری خواندم ٫ با خواندن این کتاب شعله ای به جانم افتادو مثل آدمهای داستان عاشق شدم.شاید آن موقع

۱۰ سال بیشتر نداشتم...شاید این ابتدای عشق بود...مدتی بعد کتابی بنام(احمد و رازیه) را خواندم و آن شعله داشت جان می گرفت... بعدا با خواندن داستان "یوسف و زلیخا"شعله گسترده تر شد و عشق مجازی داشت کم کم به عشق حقیقی تبدیل میشد ٫ شعر های شیرین لسان الغیب "حافظ شیرازی" هم بکمک این داستانها مرا داغ و داغتر می کرد...بعد از مدتی داستان (لیلی و مجنون)بدستم رسید و با خواندن آن٫ خود را عاشق ناکام یافتم که مجنونانه از عشق لیلی می سوخت....هزاران بار منعش کردم از عشق.... ولی بر گشت از راه خطا دل!

"بی نوایان" ویکتور هوگو٫ آبم کردو به اشک تبدیل شدم که بحال بی نوایان ٫ داستان ریخته میشد!

                       فقیر و عاجز و بی دست و پا دل!

کتاب (دود) جک لندن٫ مرا چون جستوگران طلا کرده بود که داشت از سرمای قطب شمال یخ می بست...

                   فلاکت دل    مصیبت دل     بلا دل !

... همین طور هزاران کتاب دیگر٫ هر کدام یکبار انگیزه های داستانی خودش را در قلب من جان بخشیده و مرا چون قهرمانان داستان٫ به سر نوشتهای مختلفی دچار کرده است...تا سر انجام (مثلث بر مودا)می خواست مرا بکامش کشد و برای همیشه  نابودم کند که  همچون  فرضیه ای بی جواب شوم٫ ولی من قویتر از آن بودم که فکر می کرد... همین شد که تا هنوز زنده ام و هر چند گاهی یکباردرزار سر می زنم...گر چند مرا نمی بینید ولی رد پایم را در اینجا می یابیدکه تا ئید میکند ٫ من هنوز هستم و نا بود نشده ام...

خیلی سر تان را درد آوردم..ببخشید آآآ

                                                                                                 شادوسلامت باشید!

 

+ نوشته شده در  84/09/04ساعت 11:45  توسط علی.فیاضی.س   | 

گلهای قبلی