تراوش قلم!
سلام دوستان!
حال تان چطوره؟ ۴ شنبه سوری خوش گذشت؟![]()
... ناگهان قلب قلم تپید ، بپا ایستاد تکانی خورد و راه افتاد روی سطح کاغذ. تن کاغذ که نازک و لطیف بود، در زیر پای قلم ناله ای سرداد و از صدای آن سکوت اطاق ترک بر داشت. ساعت ۱:۲۰ دقیقهء بعد از نیمه شب را نشان میداد. نمی دانم چرا قلم این دفعه چنین دیر وقت راهی سفر شده است. شاید رازی در سینه دارد.
( قلم) لنگ لنگان بر سطح گسترده و پهناور (کاغذ) راه می رفت. اینبار طرز راه رفتنش عجیب بود، گویا کوله باری سنگینی بر دوش داشت که پایش در زیر آن می لنگید وهرچندگاه لحظه ای می ایستاد و نفس تازه می کرد. دو باره راه می افتاد و لنگیده می رفت. سر منزل مقصود دور دست ها واقع شده بود. نه زیاد دور. ولی موانعی سر راه وجود داشت که رسیدن به آنجا را مشکل می کرد. کشمکش های پنج انگشت دست که (قلم) را تحت سلطه ای خویش داشت و هر کدام آن می کوشید تا به نفع خویش ، آنرا از مسیر (مستقیم) که تا منزل مقصود باید طی می کرد، به بیراهه و انحراف بکشد از یکسو، کوله بار سنگین و پای لنگان قلم از سوی دیگر، هر لحظه رفتن راه را دشوارتر می کرد. قلم می کوشید تا مسیر اصلی را که تنها راه رسیدن به (مقصود) بود طی کند و بار سنگین رسالتش را آنجا بر زمین بگذا رد اما تلاش انگشتان دست برای انحراف قلم از مسیر اصلی بدون وقفه ادامه داشت و هر کدام آنرا براهی می کشیدند. روز ها ، ماهها و سالها گذشت و هنوز این کشمکش ها ادامه دارد. گاهی همهء انگشتان بر قلم فشار می آرند تا مسیر آن عوض شود ولی قلم در مقابل این فشار ها مقاومت کرده و لنگ لنگان مسیرش را طی می کند تا روزی شاید به سر منزلی اصلی برسد...
لنگ لنگان قدمی بر می داشت هر قدم دانه ای شکری می کاشت!
علی فیاضی (سوئد)





