تبليغاتX
گلزار

گلزار

خرامان آی و دست افشان تو ای ماه سوی گلزارم در این جا از صمیم قلب با تو من سخن دارم

تراوش قلم!


سلام دوستان!

حال تان چطوره؟ ۴ شنبه سوری خوش گذشت؟

 

    ... ناگهان قلب قلم تپید ، بپا ایستاد تکانی خورد و راه افتاد روی سطح کاغذ. تن کاغذ که نازک و لطیف بود، در زیر پای قلم ناله ای سرداد و از صدای آن سکوت اطاق ترک بر داشت. ساعت ۱:۲۰ دقیقهء بعد از نیمه شب را نشان میداد. نمی دانم چرا قلم این دفعه چنین دیر وقت راهی سفر شده است. شاید رازی در سینه دارد.

( قلم) لنگ لنگان بر سطح گسترده و پهناور (کاغذ) راه می رفت. اینبار طرز راه رفتنش عجیب بود، گویا کوله باری سنگینی بر دوش داشت که پایش در زیر آن می لنگید وهرچندگاه  لحظه ای می ایستاد و نفس تازه می کرد. دو باره راه می افتاد و لنگیده می رفت. سر منزل مقصود دور دست ها واقع شده بود. نه زیاد دور. ولی موانعی سر راه وجود داشت که رسیدن به آنجا را مشکل می کرد. کشمکش های پنج انگشت دست که (قلم) را تحت سلطه ای خویش داشت و هر کدام آن می کوشید تا به نفع خویش ، آنرا از مسیر (مستقیم) که تا  منزل مقصود باید طی می کرد، به بیراهه و انحراف بکشد از یکسو،  کوله بار سنگین و پای لنگان قلم از سوی دیگر، هر لحظه رفتن راه را دشوارتر می کرد. قلم می کوشید تا مسیر اصلی را که تنها راه رسیدن به (مقصود) بود طی کند و بار سنگین رسالتش را آنجا بر زمین بگذا رد اما تلاش انگشتان دست برای انحراف قلم از مسیر اصلی بدون وقفه ادامه داشت و هر کدام آنرا براهی می کشیدند. روز ها ، ماهها و سالها گذشت و هنوز این کشمکش ها ادامه دارد. گاهی همهء انگشتان بر قلم فشار می آرند تا مسیر آن عوض شود ولی قلم در مقابل این فشار ها مقاومت کرده و لنگ لنگان مسیرش را طی می کند تا روزی شاید به سر منزلی اصلی برسد...

لنگ لنگان قدمی بر می داشت               هر قدم دانه ای شکری می کاشت!

علی فیاضی (سوئد)

+ نوشته شده در  84/12/24ساعت 15:2  توسط علی.فیاضی.س   | 

4 شنبه سوری!


 سلام!

           چهار شنبه سوری خوبی داشته باشین!

مواظب باشین که با ترقه ها منفجر نشین!

(زردی من از تو، سرخی تو از من) یادتون نره!

قلب های تان به اتش ع.ش.ق گرم باد!

تا بعد یا حق!

+ نوشته شده در  84/12/23ساعت 13:56  توسط علی.فیاضی.س   | 

بهار در راه است!


سلام سلام سلام!

دوستان امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید!

... در حالی که بیشتر کشور ها به پیشواز ( بهار) می روند ، ما بر خلاف آنها گویا آن اسکیمو های قطبی هستیم که دارد در سرمای قطب به پارچه های بلورین یخ تبدیل میشوند و یا موجودات هستیم که تن مان به اثر سرما منجمد شده و به خواب زمستانی فرو رفته ایم. بیش از دو هفته است که بارش سنگین برف همچنان بدون وقفه می بارد و به تن درختان که منتظر بهار و شگوفه زدن در هوای دلنشین بهاری  هستند ، لباس سپیدی که با تاروپود سرما و یخ ، تشکیل شده می پوشاند . گهگاهی هم که چهره ای خورشید دزدکی از پس چادر ابرزمستانی به سرما زدگان (اسکندیناوی) با عشوه نگاه می کند ، آن حرارت نوازش بخش همیشگی را ندارد . شاید خورشید به سرزمین دیگری به سفری رفته باشد و تنها تصویر چهره اش را اینجا پشت این ابرهای باردار برف زمستانی جا گذاشته است.ابر در پنهان کردن تصویر چهرهء خورشید ادامه می دهد و آدمیان گرمی خواه را تشنه می گذارد...

اگر دیر دیر( ) گلی در گلزار رشد می کند به همین خاطر است زیرا سرما امان نمی دهد . وقتی می خواهم چیزی بنویسم ، واژگان به دهان قلم یخ می بندد و زبان در سرمای اینجا کند تر حرکت می کند ، همچنین تن ظریف کاغذ را تاب این سرما نیست. سعی می کنم که در بهاری که پیش روست ، گلزار را بیدون گل نگذارم و تا حدامکان کوشش می کنم گلزار زیبای با گلهای رنگارنگ در معرض دید گلزار دوستان گلخواه بگذارم.به امید یاری آن گل آفرین حقیقی !

تا  دوباره زندگیتان پرگل باد!

+ نوشته شده در  84/12/17ساعت 14:20  توسط علی.فیاضی.س   | 

من و آیینه!.


ب . . .

         روزی بود و روزگاری، من بودم ، کوچلو و شیطون    . یک روز آیینهء که داخل طاقچه اطاق بود، بر داشتم . آن را مقابل نور خورشید که از پنجیره بداخل تابیده بود، گرفتم . دیدم که آیینه نور را منعکس می کند . و این برایم شگفت آور بود . چند لحظهء با آن بازی کردم ... از آن روز ببعد ، آیینه یک وسیله ای خوبی برای بازی من شد . (آن وقتا نمی دونیستم که از آیینه چه استفاده های دیگه میتوان کرد) واین برایم اصلا مهم هم نبود. مهم این بود که من وسیلهء برای بازی و سر گرمی بیابم.  وقتی آیینه را مقابل نور می گرفتم آ یینه نور را منعکس می کرد و روی دیوار یا سقف اطاق می تاباند . من با خوشحالی و کمی شگفتی به این بازی ادامه می دادم . هر وقت که آیینه را تکان می دادم ، نور منعکسه روی دیوار یا سقف حرکت می کرد و هر چی آیینه را تند تر حرکت می دادم به همان اندازه تصویر تند تر حرکت می کرد. روزی ،  داشتم با آیینه بازی می کردم  که گربه ای کوچلویم (بیلی) آمد . ایجا بود که بازی جالبتر شد . من نور را با آیینه روی دیوار می تاباندم و آیینه را حرکت می دادم تا نور تا بیده شده حرکت کند ، بیلی کوچلو می دوید و هر چه تلاش می کرد که آنرا بگیرد نمی توانست . هی می پرید بالا و چنگ می انداخت مثل که موش شکار کند . ولی شکار چالاکتر از آن بود که فکر می کرد و هر دفعه از چنگش در می رفت . سر انجام خسته میشد ، گوشه ای می نشست عاجزانه نگاه می کرد و پنجال جلوءیش را با اب دهانش خس می کرد و به صورتش می مالید ..

الان دیگه با آیینه بازی نمی کنم . حالا دو چیز مهم را در آیینه می بینم ،: یکی  اینکه ، تصویر زیبایی که در آیینه جاریست ، دوام ندارد. تنها میتواند لحظهء روی آن پدیار شود وسپس نا پدید گردد و فنا شود. ( ۱ــ زیبایی فانی و نا پایدار است) چیزی دیگری که در ایینه می بینم : صداقت و یکرنگیست. برای آیینه فرق نمی کند چه زشت باشد و چه زیبا ، تصویر هردو را( زشت و زیبا ) همان طور که هست نشان می دهد . آیینه هیچگاه چیزی زشتی را ، زیبا و جسم زیبایی را زشت نشان نه داده و نمی دهد. (۲ــ صداقت و یکرنگی در همه حال.) ... این دو چیز را من از آیینه آ موختم .!

دوستان ایینهء قلب های تان یکرنگ باد!

+ نوشته شده در  84/12/11ساعت 13:56  توسط علی.فیاضی.س   | 

یه شاخه گل برای تو!

      

                                          

                                                            

                                                            

              باصــدحضـــور بازطلبــــــگارت آمدم

              دست چمن گرفته به زارت آمدم

               باصــدهـــــزارنازبه دیـدارت آمدم

               ازخـودرمیده بازخــریدارت آمدم

               گر یک نگاه مهر بسویمن افگنی

               باحجـــــلهء زیارت دیوارت آمدم

                                           

              ...............................................        

                               (   علی.ف.س)   

+ نوشته شده در  84/12/05ساعت 12:54  توسط علی.فیاضی.س   | 

گلهای قبلی