رو’یای عاشقانه...
امیدوارم که حالتان خوب باشد !
ن . . .
م رویا بود. اولش شیرین و سرانجامش ...
. در حضورش بودم. حضوری که مدتها برایش لحظه شمرده و انتظار کشیده بودم. روبرویم ایستاده بود. برگه روزنامه بدست داشت و آنرا بمن نشان میداد. روی پله های پارک بود. پارک خیلی قشگ و زیبا که حوضچه ای فیروزه ای رنگ در وسطش زیر نور آفتاب میدرخشید و از آن آب ببالا فواره میکرد. پر بود از آب صاف و آبی.
گلهای زیادی از انواع مختلف در پارک به چشم می خورد. درختان مثل ردیف های منظم گاردهای نظام بی حرکت ایستاده بودند. باد نمی وزید ولی نسیم ملایمی به میان شاخچه ها و گلها سرک میکشید و عطر گلهای رنگارنگ را بهم آمیخته و فضای پارک را مملو می نمود. خلوت بود. فقط صدای چند تا پرنده که در لابلای شاخهای درختان ترانه میخواندند با شرشر آب فواره حوض بگوش میرسید. سنگفرش های پارک هم با اشکال گوناگون و دقیق بود. صاف و تمییز.
آره (او) آنجا حضور داشت و من روبرویش بودم. هربار که نگاه می کردم لبخند نمکین بر لب داشت. تبسم های قشنگ و پیاپی اش آتش اشتیاق را در من بیشتر شعله ور میساخت. چنانکه می خواستم هرچه زود تر تنگ در آغوشش بگیرم. تمام بدنم می لرزید. می ترسیدم شور و هیجانی که من از شوق حضور او داشتم ، مرا در نظرش دیوانه جلوه دهد. حقیقتش شدت عشق او مرا دیوانه کرده بود. رفتارم عجیب و غیر عادی بود. نمی توانستم خودم را کنترل کنم. نه حرکت پاها به اراده ای من بود و نه دستها. هرکدام از آنها خارج از تصمیم و کنترل من کار انجام میداد. تپش قلبم تندتر شده بود. نفسم بند می آمد و حرفهایم در قالب جملات شکسته و بریده بیان میشد. حواسم را جمع کردم و بخودم جرئت بخشیدم. جمله ای را که مدتها می خواستم باهاش بگویم و در اثر فراق در بغض گلو گم شده بود را با صدای مرتعش و بریده ادا کردم:- م ن د و س ت ت د ا ر م
!
بعد از ادای این جمله خودم را سبکبال احساس کردم گویا که من بار سنگینی را از دوشم بزمین گذارده باشم. حرکت قلبم بروش عادی بازگشت. حالا می توانستم دستها وپاهایم را به اراده ای خودم حرکت دهم. ولی حیف که این سبکبالی جز چند ثانیه ای بیش نبود. با ناباوری از او شنیدم که :- چگونه باور کنم؟؟؟! باشنیدن این جمله پتک محکمی به مخم فرود امد و کوهی از غم و غصه روی قلبم تلنبار شد. گفتم :- باور نمی کنی که من عاشقت هستم و مدتهاست که در این تب میسوزم؟!
گفت :- نه.
گفتم :- چه باید کرد تا باور کنی مرا ؟!
گفت :- آن چیزی که در سینه ات می تپد را بمن بده!
چاره ای نبود. (او) را به خوان عشق دعوت کردم و قلبم را بهش بخشیدم تا باور کند که عاشقش هستم.

د دوستان خسته نباشید . ممنون که تحمل کردید! نظر شما مشوق من است بناء نظر یادتان نره!![]()
![]()

.jpg)





