تبليغاتX
گلزار

گلزار

خرامان آی و دست افشان تو ای ماه سوی گلزارم در این جا از صمیم قلب با تو من سخن دارم

آه...جشن فرشته ها ، عزا شد!

سلام!

. . .

رمضان آمده بود، موَمنان و صالحان در مهمانی خدا سرگرم عبادت و دعا بودند. دو هفته به آرامی و خوبی گذشت. هفتهَ سوم هنوز به آخر نرسیده بود که بهترین شب در این ماه فرا رسید، شب قدر،شب نزول قرآن . آخرین و کامل ترین کتاب آسمانی و برنامه و راه و روش زندگی .قدر بود و قرآن به دستور خداوند  بربال فرشتهَ معروف خدا بسوی زمین نازل میشد. فرشتگلن دیگر در دسته های منظم و با خوشحالی همراهی می کردند. آسمان ستاره باران بود و زمین درجشن نور حادثهَ را آبستن . . .

شهادت ولی خدا، امیر موَمنان حضرت علی علیه السلام بر همهَ شیعیان جهان تسلیت باد !

     به کعبه ولادت به مسجد شهادت           چه کس را میسر شود این سعادت ؟!

 

 

+ نوشته شده در  85/07/26ساعت 15:30  توسط علی.فیاضی.س   | 

شهر غریب،مسافری تنها

  سلام دوستان خوب و صمیمی !

خوبید عزیزان؟

رمضان ،  ماه عبادت و مهمانی خدا به همهَ تان مبارک باد.                          

    

عبادات تان قبول حق باشد و پاداش تان هزارچندان باد.

ن. . .

سقف شیروانی خانه ها بارنگ های نارنجی، سرخ و سیاه زیر نور آفتاب رنگ روشنی داشتند. خانه ها مثل درختان جنگل درکنار هم رشد کرده بودند و بعضی از بعضی دیگر، بلندتر می نمودند. ازشکل پنجره ها و نمای ساختمان ها معلوم بود که سال های زیادی را پشت سرگذاشته و گرمی و سردی روزگار را به خوبی چشیده اند. شهرکنار دریا واقع شده بود. دریا بارنگ آبی تیره، آرام آرام سربرگردهْ ساحل می سایید. تپه ها پوشیده از جنگل و درخت و زمین با فرش سبزه، زیر چتر آسمان صاف و آبی به تماشا نشسته بود. خیابان ها از میان انبوه بلوک ها و ساختمان ها ، مستقیم و عده کمی هم منحنی کشیده شده بود و میان بلوک ها خط جدایی انداخته بود. ماشین ها یکی بعد از دیگری و یا شانه به شانه هم ، خطوط جاده را دنبال می کرد. خط های قطار مثل دو دوست صمیمی ، موازی کنار هم دراز کشیده بود و هرنیم ساعت قطاری با فریاد و سرعت زیاد از روی آن عبور می کرد.

مردم در رفت و آمد بودند. بعضی دست در دست (محبوبه) های خویش ، یا حرف (دل) قسمت می کردند و یا از دست بی وفایی روزگار شکوه می نمودند. عدهَ دیگر هم صمیمی ترشده و در آغوش هم غرق در مستی عشق، روی لب های همدیگر گلهای بوسه می کاشتند. دستهَ دیگر با قیافه های جدَی و گرفته بدون توجه بدیگران با عجله می آمدند و یا می رفتند.

درگوشهْ از میدان شهر ، یکی ساز وآواز راه انداخته بود تا از این طریق امرار معاش کند. گوشهْ دیگر مردی جوانی که لباس های عجیب و غریب به تن داشت با حرکات خود  جمعیت زیادی را در اطرافش به تماشا کشانیده بود. جوان تا  ثانیه های طولانی مثل مجسمه خشک میشد و حتی حرکت کوچکی از او دیده نه میشد، هرگاه کسی چند سکه روی پارچهَ که جلوی او پهن شده بود می انداخت، مرد حرکت خاصی از خود نشان میداد و سپس دوباره مجسمه میشد و جمعیت می خندیدند.

مردی، که نشان میداد تازه به این شهر آمده است با دقت به حرکت های جوان چشم دوخته بود. آره او مسافری تنها بود که هیچ کس نمی دانست در درون او چی می گذرد. در میان جمعیت، اما تنها. . .

 

سبز باشید.

علی.فیاضی.سوئد.

+ نوشته شده در  85/07/12ساعت 12:0  توسط علی.فیاضی.س   |