تبليغاتX
گلزار

گلزار

خرامان آی و دست افشان تو ای ماه سوی گلزارم در این جا از صمیم قلب با تو من سخن دارم

ن.گ.ر.ا.ن آینده.

 

سلام 

      خوبان !

. . .

           -  ساعت کم کم به ۱۲ نیمه شب نزدیک می شود. خیابان خلوت است و لامپ های آن در فاصله معین از هم، روشن ایستاده به جاست. گهگاهی ماشینی به سرعت از آن عبور می کند و برای لحظه ای آرامش شب را بهم می زند. هوا سرد است و زمین خیس از بارش بارانی  که در طول روز باریده است، حکایت می کند. گرچند الآن باران بند آمده است ولی هوا نمناک به نظر می رسد. ساکنان شهر خسته از کار روزمره به خانه های خویش پناه برده و شاید عدهَ به خواب رفته اند. آری این را میشد از لامپ های خانه ها که خواموش اند، فهمید. پنجیره های خاموش گودال های سیاهی را می ماند که روی پیکر ساختمان حفر شده باشد . سرد و بی احساس.

پسر جوان، کنار پنجیره روی تخت خواب خویش دراز کشیده و غرق افکار خویش است. او هرشب زودتر از نیمهَ شب به خواب می رفت، اما امشب افکار های گوناگون خواب را از چشمش ربوده  است. چهرهَ جوان زیر نور لامپ مهتابی اتاق خواب رنگپریده به نظر می رسد. شاید این به خاطر رنگ آبی کاغذ دیواری اتاق خواب باشد و یا شاید. . .

جوان غرق درافکار خویش است : او از یکسو خودش را خوشبخت ترین فرد احساس می کند که ناز و نعمت های خدا برایش بسیار است و آسایش زندگی  اورا یار . از سوی دیگر او مسافری تنهایست که نشسته بر زورق شکسته ای بر بال امواج خروشان دریا سوار است و هرلحظه بیم آن می رود که امواج بحر او را به کام خویش در کشدو یا طعمهَ حیوانات بحری نماید.

هم نوعان مرد جوان هم دو دسته اند : عدهَ از خوشبختی او انگشت حیرت گزیده و به حال او غبطه می خورند. او را غرق ناز و نعمت های خداوند میدانند که شامل حال هیچ یک از آنان نه شده است. ولی عدهَ دیگر ، او را جسم معلقی می بینند که در فضا گیر کرده است. شاید سر انجام او سقوط است یا موفقیت.جوان خودش اینها را میداند. او الآن در میان همین  افکار سیر می کند. اینگونه فکرها آزارش میدهد و گاهی سر درد را به سراغش می آرد.

 جوان از جا بر می خیزد و کلید لامپ را میزند، لامپ خاموش میشود و سیاهی شب و سکوت مطلق تمام اطاق را در بر می گیرد. جوان در میان  سیاهی اطاق و افکار های خسته ای خویش پلک روی هم می نهد تا  شاید خواب او را از حیطهَ افکار های ملال انگیز جدا سازد و فردا صبح زود بر خیزد و مثل هر روز کیف پر از کتابش را بدوش کشد و راهی مدرسه شود . 

و اما آینده . . .               .

 

 

 

 دوستان متشکرم از این تحمل نمودید. نظرات شما در بهتر شدن این وبلاگ کمکی بزرگی خواهد کرد. لطفا نظر یاد تان نرود.  من پذیرای نظرات منفی شما هم خواهم بود.

* بعضی از دوستان از طریق ایمیل نظرشان را می فرستند، از شما هم خیلی ممنونم.

* این هم آدرس ایمیل من: ali_faiazi@yahoo.com

ali_faiazi@hotmail.com

* شاد و موفق باشید.

+ نوشته شده در  85/08/26ساعت 14:34  توسط علی.فیاضی.س   | 

عروج روح

سلام سلام دوباره

خوبید دوستان ؟ با هوای پاییزی چطورید؟

این جا که از هفته ای قبل  برف زمستانی به زمینیان سلام دوبارهَ داده است. سرما هم به آدمیان وارنینگ داده که هرچه لباس ضخیم و گرم دارند باید بتن کنند و اگرنه سرماخوردگی به سراغتان خواهد آمد.

. . . ٬

عروج روح

احساس می کنم به بلندی رسیده ام

آنجا که قله های زمین سر نمی کشد

برقامت بلندی و آبی آســـــــــــمان

آنجا که جز پرندهّ عشق پر نمی کشد

             €€€€

همگام باستاره سفر می کنم کنون

ازکوچه های روشن و زیبای کهکشان

احساس می کنم که سبکبال شده ام

پرواز سوی خانهَ محبوب بی نشان ٬!

 متشکرم از دیدار گرم شما خوبان ٬ با نظرات خود مرا در بهبود بخشیدن مطالب وبلاگ یاری رسانید !

علی.فیاضی- سوئد.

+ نوشته شده در  85/08/14ساعت 13:33  توسط علی.فیاضی.س   | 

دوستان آمدن عید مبارک بادا!

 

سلام علیکم !

. . .

آرام و خرامان ، در کوچه های تو در تو و بهم پیچیده داشت پیش می آمد. از لای درز پنجیره ها و درها عطر روحبخش و شادی انگیزش به داخل خانه ها نفوذ می نمود. همه برای دیدنش ، از پنجیره ها ، دریچه ها ، درها و بالکن ها سرک می کشیدند. با دیدنش گلهای خنده روی لبهای ترک خورده و خشکیده می شگفت. آمدنش بر اندام همه لباس نو می پوشاند. تا چهره اش نمودار میشد ،همه با خوشحالی مقدمش را به یکدیگر تبریک می گفتند. . .

هلال عید چو بر گردهَ افق خزید              برای روزه داران عیدسعید رسید ! 

عید سعید فطر را به همهَ شما عزیزان تبریک عرض می کنم

 

+ نوشته شده در  85/08/03ساعت 12:5  توسط علی.فیاضی.س   | 

 

مرکزوبلاگ وسايتهاي هزارگي