من در خیال روی تو غرق هزار چهره ام!
سلام آشنا!
سلام گرم و صمیمی در این سرمای پاییزی .
قبل از همه چیز باید طلب معذرت داشته باشم از دوستان خوب و عزیز گلزار از این که مدتی است که نتوانسته ام به وب های شان سر بزنم. راستش این روزا چنان از درس و امتحان ها گرانبارم که : گر خیزم ز جا افتم.
من در خیال روی تو . . .
اتوبوس مملو از جمعیت، زوزه کشان بر جاده که چون خط سیاه باریکی تن جنگل را می شکافد، همچنان به جلو میراند. درختان جنگل دو طرف جاده مانند گارد های نظامی بی حرکت عبور ماشین ها به تماشا می نشیند. مه غلیظ صبحگاهی زاویهَ دید را تا مسافت چند متری محدود می کند. صحنه ای تقریبا وحشت زایی بوجود آمده است. آنچنان که در فیلم های ترسناک یا مهیج انگیزی به مشاهده میرسد. (اگر در سوئد زندگی کرده باشی میدانی که صبحگاهان پاییز جاده ها و جنگل چی صحنه ای به خود می گیرند.)
تک و توک مسافرین اتوبوس روی صندلی شان در عالم خواب سیر می کنند. چند تا صندلی جلوتر یکی کتاب می خواند. اکثریت از بچه ها با همدیگر از مسافرت های که در تعطیلات تابستان به خارج از کشور داشته اند صحبت می کنند. داستانها از سواحل زیبا ودیدنی ترکیه تا بازارها و رستوران های ازران قیمت تایلند، همچنین جزیرهَ پر طرفدار توریستی هاوایی سر می کشند. دیوار چین...هرکدام از بچه ها داستان یا خاطرهَ برای تعریف دارد. حالا از این چیزا بگذریم....
رادیوی راننده آهنگ:(But I know how I feel about you now) را پخش می کند. داخل اتوبوس جوی همهمه سازی به وجود آمده است. اتوبوس مثل همیشه در ایستگاه های که نفر باشد توقف می کند و اگر ایستگاه خالی باشد بدون توقف به راه ادامه می دهد...
و من... عاشق و دلداده، در چنین جوی همهمه آلود تنها به تو می اندیشم. من در خیالاتم با تو فراتر از خاطرات و داستانهای که بقیه تعریف می کنند، سیر میکنم. آری، خیلی فراتر. جهان را دور می زنم. جاهای ندیده را هردوی مان، با شوق و شور می بینیم. از پارک های تمییز نیویورک تا قله های آتشفشانی اندونیزی و ... گاهی من و تو ،(ما) دست بدست خود را جلوی اهرام های مصر می یابیم و از ساختن آنها متحیر، با همدیگر به بحث می پردازیم...
دوست داشتم با قایق خیالم تا مثلث برمودا سفر کنم و از اسرار مرموزی آن برایت داستانی بیارم. رشتهَ افکارم با بوق آمبولانسی که به سرعت از کنار اتوبوس رد میشود، از هم میدرد. خوب شد. نزدیک بود در امواج مقتاطسی مثلث برمودا غرق شوم...من به امید آن روزی که این خیالها به حقیقت پیوند بخورد منتظر می مانم...
باید پیاده شوم و بروم تا موقع شروع شدن کلاس فرصت زیادی نمانده است.
متشکرم که تحمل کردی. مواظب باش مثل من خیالاتی نشی! حالا نظرت را بنویس![]()





