

... انگار همین نزدیکی هاست و من بودنش را حس می کنم. این عطر بودن اوست که فضا را پر کرده و هر چند تا به امروز او را ندیده ام، اما گویی سالهاست که می شناسمش:
می شناسمش به عشق...
می شناسمش به عطر خوش بودن... . به بوی عشق.
او، آیینه ای تمام نمای عشق است. او خط بر جسته ایست که روی قلبم با رنگ طلایی نقش بسته است و من همیشه می خوانمش و می خواهمش...

سلام !
هنوز می گویم :
...
مرا با خود ببر
مرا در جیب خود
مثل یک دگمه، یک فشرده کاغذ باطل
مرا در کیف خود
در لابلای برگها و پوشه ها
یک گیره تنها
مرا با خود ببر تنها مسافر
من این جا مرده ام در پیلهَ غم
هوای خانه سنگین است
...
اگر لایق نیم، برگو
اگر خارم کنار گل، بگو
گل را نیازی نیست، بر گوشه نشین خاری
اگر خارم، چنان گل می پرستم من
که خاری در کنارش جای دارد امن
که پاسم، از برای عشق
که دشمن از برای دشمنان
اما برای تو، همه تیغم برای خود،
و خود را می خراشم
تا تو زیبا،
بهترین گلهای باغ این جهان باشی
ناهید ثاری
