یاران سلام
توفیقات تان مزید و سلامتی تان مدام!
میدانم که از شهر های مختلف دنیا برای بازدید گلزار قدم رنجه می نمائید، سپاس از قدم های سبز تان. پیش نهادات و انتقادات تان در بهتر شدن گلزار کمک بزرگی خواهد نمود. اگر احیانا شما متولد کشوری هستید که به زبان غیر فارسی صحبت می کند، برای خواندن مطالب گلزار به زبان همان کشور، فقط کافیست که روی پرچم همان کشور، که در حاشیه سمت چپ صفحه ای گلزار قرار دارد کلیک کنید. مطالب به زبان همان کشور ترجمه شده و در دسترس تان قرار می گیرد. لحظه های تان سر شار از شادمانی!
...
برای توست، که از عشق دمبدم گفتم
برای توست، که از عشق بیش و کم گفتم
شروع و ختم همهَ قصه هاست، عشق تو
برای توست، که از عشق صد رقم گفتم
تمام خاطره هایم، عجین تو شده است
برای توست، که از عشق رنگرنگ گفتم
نگاه کن! تو می بینی صحنه هایی را؟
که من همیشه با آنم، همیشه هم گفتم
چی صحنه ها؟! شاید ز خویشتن پرسی!
همانی که برایت هزار رنگ گفتم
علی فیاضی، گوتنبرگ سوئد


+ نوشته شده در
88/09/18ساعت 16:13  توسط علی.فیاضی.س
|
سلام عزیزانعید غدیر بر شما مبارک!
به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت؟
باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید؟
او با علی آشنا تر است...
+ نوشته شده در
88/09/16ساعت 0:12  توسط علی.فیاضی.س
|
سلام دوستان
امیدوارم حال شما خوب باشد و عید را با شادی و مسرت جشن گرفته باشید. عید تان پر میمنت!
فرصتی پیش آمد که سفری کتاهی به اسلو داشته باشم. (البته دو ماه قبل این سفر انجام شد) و این هم گوشه ای از چشم انداز های این سفر:
...
ماشین در جاده ای که مثل خط سیاهی پیچان از میان تپیه های پوشیده از جنگل می گذشت به سرعت جلو می رفت و من از دیدن هر منظرهَ جدیدی به هیجان می آمدم. گاهی جاده از روی تپه های نسبتا بلندی کشیده شده بود که چشم انداز بسیار زیبا داشت و دریاچه های آبی رنگ میان دره های پوشیده شده از جنگل چشم هر بیننده ای خیره می کرد. همینظور پیش رفتیم تا با تغییر رنگ و نوشته های تابلو های کنار جاده متوجه شدیم که وارد خاک ناروی شده ایم. ناروی بیشتر کوهستانی بود و در مسیر مان تونل های زیادی را مشاهده نمودیم. در بعضی جاها طول تونل شاید به چند کیلو متر میرسید. تونل ها خیلی با مهارت و زیبایی ساخته شده بود. با وارد شدن در تونل فکر می کردی که وارد یک نیم استوانه شده ای.
به اسلو رسیدیم، با ساختمانهای بلندی که در کنار هم قد برافراشته بودند و نشان میداد که اینجا پایتخت است و همانند سایر شهر های بزرگ اروپایی از تمدن و تکنولوژی بهره برده است. شلوغی اش قابل احساس بود نسبت با سایر شهر های که در راه مان دیده بودیم. خیابانها کمی باریک بودند و نشان میداد که طرح شان قدیمی است. به قهوه خانهَ رفتیم و قهوه خوردیم. بیرون آمدیم و شهر را گشتی زدیم.
دوستی آمد و ما را با خودش به خانه اش برد. او برای نهار مان پیتزا تهیه کرده بود. نهار خوردیم. بعد از نهار چای و شیرینی صرف کردیم و باهمدیگر از اینجا و آنجا گپی زدیم. تا ساعت چهار بعد از ظهر در خانهَ ایشان ماندیم. ساعت چهار بیرون آمدیم. بازهم در شهر دوری زدیم.
بعد از گشت زدن شهر، بسوی خانه دوستی دیگری که در یک شهر کوچکی به نام استوکه (Stokke) زندگی می کرد، حرکت کردیم. مسیر مان به سمت جنوب غرب بود. اتوبان E18 مملو از ماشین های کوچک و بزرگ بود. ساعت حول و حوش پنج بعد از ظهر بود و نشان میداد که این موقع روز خیلی ها از سر کار بر می گردند، به همین خاطر اتوبان موج از ماشین ها را در خویش، آرام به جلو میراند. چهل دقیقه خیلی آرام رانندگی ادامه داشت. بعد از آن کم کم بر سرعت ماشین ها افزوده شد.
در پمپ بنزینی که در مسیر مان در شهر اسکر (Asker) قرار داشت، برای اندکی استراحت، توقف کردیم. بعد از ده دقیقه استراحت، باز حرکت کردیم. حالا سرعت ماشین ها به حد اکثر مجاز رسیده بود.
گاهی از میان پاره ابر ها، خورشید پائیزی آخرین اشعه های آن روزش را به زمینیان هدیه می کرد. شهر درامین (Drammen) در ان غروب منظرهَ زیبا داشت. دریایش آرام و رنگ نیلی تیره به خود گرفته بود.
به هولمستراند (Holmestrand) رسیدیم. شهری که در امتداد ساحل، همیشه نظاره گر زیبایی های دریاست. کشتی بزرگی روی دریا شناور بود و آرام آرام به ساحل آن نزدیک می شد.
تپه های کوچک و بزرگ که لباسی از جنگل های رنگی به تن داشت، در مسیر مان زیاد بود. آنها یکی بعد از دیگری ماشین را می بلعید و اندکی بعد از آنسوی تونل، بیرون میداد. تونل در بعضی از آنها طولانی بود.
حالا شهر تونسبرگ (Tønsberg) که بر بستر دریا جا خوش کرده بود، مقابل مان قرار داشت. خانه های ویلایی که از میان درختان مشاهده می شد چه زیبا می نمود. شهر آرام و خاموش به استقبال شب می رفت تا در آرامش شب اندکی استراحت نماید و فردا باز زیبایی اش را برخ مسافران آن مسیر بکشد.
به استوکه رسیدیم. شب را آنجا ماندیم. فردا برای انجام کاری دوباره راهی اسلو شدیم. بعد از انجام کار های مان و کمی خرید به استوکه باز گشتیم. شهر استوکه را گشت زدیم و از فروشگاه هایش دیدن کردیم. شب در جمع دوستان از هرجا سخنی به میان آمد. دوستان آنجا پذیرای مفصلی از ما نمودند. تا نیمه های شب صحبت ها ادامه داشت.
ساعت یازده قبل از ظهر بود که از استوکه حرکت کردیم. به هورتین (Horten) رفتیم و از آنجا تا موس (Moss) با کشتی سفر کردیم. بعد از کمی رانندگی، به اتوبان E6 رسیدیم. این اتوبان مسیر مان به گوتنبرگ بود...
علی فیاضی، گوتنبرگ










+ نوشته شده در
88/09/11ساعت 13:15  توسط علی.فیاضی.س
|
سلام دوستان عزیز گلزار!
امید است که لحظه های زندگی تان را با شادکامی و بهروزی بگذرانید.
دوستان این بار گلزار برای شما دو قطعه شعر از خانم " شرین هزاره" تقدیم می نماید.
شیرین هزاره
...
او در ولسوالی ورس ولایت بامیان، در یک خانواده متوسط اجتماعی متولد شده. الآن در کابل زندگی می نماید. او محصل مکتب "آفاق" غرب کابل که یکی از مکاتب خصوصی آنجا میباشد است و به زودی دیپلم خود را اخذ خواهد کرد.
از دو سال قبل به اینسو شعر می گوید. ابتدا اشعارش بیشتر در قالب رباعی و غزل بود، اما از یک سال پیش اشعار او لباس شعر "سپید" پوشید.
او قلم توانای در نوشتن شعر دارد. واژه های جدید و کهنه ای فارسی در شعر او بهم می آمیزد و شکل نوینی می گیرد. روان و سلیس شعر می گوید. اشعارش پیام او را به مخاطبانش خیلی عالی و روشن منتقل می کند. ...
در آینده توضیحاتی بیشتری در مورد او و اشعارش خواهم نوشت.
و حالا دو قطعه از شعر های ایشان :
با شوق تو
رها می شوم از خویش
وقتی با تو ام
در وادی نور قدم می نهم
وقتی در توام
با شوق تو!
بال می زنم
از عشق تو!
به کهکشان ها می رسم
…
ستاره
اینکه تو را دارم
خون به مژه می نشاند
ای وای!
چه تصویری نابی
از خاک خیزد به صفای نور رسد
پاک
چون عطر باران
روی برگ لاله ها خیزد
من!
از این شوق به خود ببالم
تو!
از من !
من و به من رساندی
مرگ هزار بودا
بوی پیراهن ام را
شمال بابا
سالهاست استشمام می کند
مأنوس است
ابلۀ دستان مرا
خار و خس این کوه و دره
کفش کهنه و
هزار پینۀ من
قرن هاست
مغاره نشین و
همدم سموج هاست
مرور می شود
براندام من
مرگ هزار بودا
ز تحجر سینه هایم
چلچله وار می ریزد
اندام فرسوده ام
از نهیب انفجار
چشمان خسته و
فرو رفته در کاسه سرم
چسان عقاب بالای لش
زوزه کنان فریاد می زند
و دستان لاغر و استخوانی ام
موریانه وار
به جان استخوانهای فرسوده ام می افتد
و بسان گِردَگ باد
تکه تکه
تاراج می کند
خاطرات قرن ها پیکر مسکوتم را
از راه می رسد
روز دیگر
تکرار می شود
ماجرا
...!
شاعر:شیرین هزاره -کابل
توضیحات!
سموج: با ضم دو حرف اول پناهگاه زیر زمینی.

+ نوشته شده در
88/09/03ساعت 14:33  توسط علی.فیاضی.س
|
سلام
دوستان همبشگی گلزار حال شما چطوره؟
عزیزانیکه در اروپا و یا امریکا هستند حتما شاهد سردی هوا و بارش باران های پائیزی میباشند.
آره، پائیز آمده، روز ها کوتاه شده و هوا زودتر تاریک میشود. میدانم هوای سرد و باران پائیزی شما را خسته و تقریبا کم حوصله تر کرده است. گلزار برای شما گلواژه لبخند هدیه می کند. این بار با جوک سوئدی گل لبخند را روی لبهای نازنین تان خواهد کاشت. این شما و این هم جوک سوئدی گلزار:
...
Det var en Björn, ett Lejon och en Gris. Björnen sa: att om jag morrar så skakar alla av rädsla. Lejonet sa: om jag morrar så flyr alla. Då sa Grisen: det är väl inget, om jag nyser så går hela världen och vaccinerar sig.
و حالا ترجمه متن بالا:
یک خرس و یک شیر و یک خوک باهم بودند. (اینها از خود شان برای هم تعریف می کردند)
خرس گفت: اگر من غرغر کنم، همه از ترس می لرزند.
شیر گفت: اگر من غر غر کنم، همه فرار می کنند.
و خوک گفت: این که چیزی نیست، اگر من عطسه کنم همه جهان میروند و خودشان را واکسن می کنند...


+ نوشته شده در
88/08/28ساعت 13:38  توسط علی.فیاضی.س
|