

توی کولاک گم شده ام. باد زوزه می کشد، پوره های گزندهَ برف را توی چشم هایم می پاشد. در میان بوران تلو تلو می خورم. با فریاد کمک می خواهم، اما باد فریاد های مرا در خود خفه می کند. می خورم زمین و نفس نفس زنان روی برف ولو می شوم. توی سفیدی گم و گور می شوم، باد توی گوشم نعره می کشد. می بینم که باد ردَ پای تازه ام را پاک می کند. حالا شبحی هستم، خیال می کنم شبحی هستم بدون هیچ ردَ پایی. دوباره فریاد می زنم، امید هم مثل رد پایم محو می شود. اما این بار، پاسخ ضعیفی می شنوم. دستم را سپر چشم هایم می کنم و به هر مکافاتی که شده می نشینم. از آن سوی پردهَ مواج برف، یک آن چیزی متحرکی می بینم، حرکت رنگها، طرح آشنایی پدیدار می شود. دستی به سویم دراز می شود. کف آن دست، بریدگی های عمیق و موازی را می بینم که خون از شان می چکد و روی برف ها می ریزد. آن دست را می گیرم و ناگهان برفی در کار نیست. ما در یک زمین سر سبز ایستاده ایم با باریکه ای از ابر های نرم که بالای سرمان در حرکت هستند. سرم را بلند می کنم و آسمان صاف را می بینم که پر شده از بادبادک های رنگی، سبز، زرد، قرمز و نارنجی، آنها در روشنایی بعد از ظهر می درخشند.
...

